دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
پشت دریاها
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۸/٤
 

شعری

از سهراب سپهری


قایقی خواهم ساخت٬

خواهم انداخب به آب

دور خوهم شد از این خاک قریب

که در آن هیچ کی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید٬

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب به در می آرند

و در ان تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فوّاره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر٬شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله٬به یک خواب لطیف

خاک٬موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت


 
comment دیدگاه ()