دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
مدرسه عشق
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٢
 

شعر نو

از مجتبی کاشانی


در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای میسازم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده ی عشق

آفریننده ی ماست

مهربانیست که ما را به نکویی

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد,زدیک زیبا و بزرگ

دوزخی دارد-به گمانم-

کوچک و بعید

در پی سودا نیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

 

 

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای میسازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و بجز ایمانش

هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود  از احساس

درسهایی بدهند

که بجای مغز,دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

چنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

رنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتنو برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در چنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم:

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمد چقدر

عاشق آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای میسازم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما ...


 
comment دیدگاه ()