دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
بر سواد سنگ فرش راه
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱
 

شعری

از هوشنگ ابتهاج

 

  • رشت,مرداد ١٣٣١
  • بر گرفته از شبگیر

با تمام خشم خویش

با نمام نفرت دیوانه وار خویش

می کشم فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!

آه,هنگامی که یک انسان

می کُشد انسان دیگر را,

می کُشد در خویشتن

انسان بودن را.

بشنو ای جلاد!

می رسد آخر

روز دیگر گون:

روز کیفر,

روز کین خواهی,

روز بار آوردنِ این شوره زار خون.

زیر این باران خونین

سبز خواهد گشت بذر کین.

وین کویر خشک

بارور خواهد شد از گلهای نفرین.

آه,هنگامی که خون از خشم سر کش

در تنور قلبها می گیرد آتش,

برق سرنیزه چه ناچیزست!

و خروش خلق

هنگامی که می پیچد

چون طنین رعد از آفاق تا آفاق,

چه دلاویزست!

بشنو,ای جلاد!

می خروشد خشم در شیپور,

می کوبد غضب بر طبل,

هر طرف سر می کشد عصیان

و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق

زاده می شود طوفان.

بشنو,ای جلاد!

و مپوشان چهره با دستان خون آلود!

می شناسدت به صد نقش و نشان مردم.

می درخشد زیر برق چکمه های تو

لکه های خون دامنگیر.

و به کوه و دشت پیچیدست

نام ننگین تو با هر مرده بادِ خلقِ کیفر خواه.

و به جا ماندست از خون شهیدان

بر سوادِ سنگفرشِ راه

نقش یک فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!


 
comment دیدگاه ()