دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
معلم و شاگرد
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٧/۳
 

شعری

از سیمین بهبهانی


بانگ برداشتم:-آه,دختر!

وای ازین مایه بی بند و باری!

بازگو,سال از نیمه بگذشت,

از چه با خود کتابی نداری؟

-می خرم

-کی؟

-همین روزها

-آه...

آه ازین مستی و سستی و خواب!

معنی وعده های تو این است:

"نوشدارو پس از مرگ سهراب"!

از کتاب رفیقان دیگر

نیک دانم که درسی نخواندی

دیگران پیش رفتند و, اینک

این توئی کاینچنین بازماندی...

دیده ی دختران بر وی افتاد

گرم از شعله خودپسندی.

دخترک دیده را بر زمین دوخت

شرمگین زینهمه دردمندی.

گفتی از چشمم آهسته دزدید

چشم غمگین پر آب خود را

پا, پی پا نهاد و نهان کرد

پارگیهای جوراب خود را.

بر رُخش, از عرق, شبنم افتاد

 چهره ی زرد او زردتر شد

گوهری زیر مژگان درخشید

دفتر از فطره ئی اشک, تر شد-

اشک نه, آن غرور شکسته

بیصدا, گشته بیرون ز روزن

پیش من یک به یک فاش می کرد

آنچه دختر نمی گفت با من:

"چند گوئی کتاب تو چون شد؟

بگذر از من که من نان ندارم!

حاصل از گفتن درد من چیست,

دسترس چون به درمان ندارم؟"

خواستم تا به گوشش رسانم

ناله ی خود که: ای وای بر من!

وای بر من, چه نامهربانم!

شرمگینم ببخشای بر من!

نی تو تنها ز دردی روانسوز

روی رخسار خود گَرد داری:

اوستادی به غم خو گرفته,

همچو خود صاحب درد داری...

خواستم بوسمش چهر و, گویم:

ما, دو زائیده ی رنج و دردیم,

هر دو بر شاخه ی زندگانی

برگ پژمرده از باد سردیم...

لیک دانستم آنجا که هستم

جای تعلیم و تدریس و پندست,

عجز و شوریدگی از معلم

در بر کودکان ناپسندست-

بر جگر سخت دندان فشردم

در گلو ناله ها را شکستم

دیده می سوخت از گرمی اشک

لیک بر اشک وی راه بستم.

با همه درد و آشفتگی, باز

چهره ام خشک و بی اعتنا بود,

سوختم از غم و کس ندانست

در درونم چه محشر به پا بود...


 
comment دیدگاه ()