دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
مسمّطی
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۳٠
 

مسمّطی

از شاطر عبّاس صبوحی


ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنج

بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج

از سیلی عشق تو رخم گشته چو نارنج

دین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج

بر باد شده در صدد روی تو هر پنج

هرگز نبود حور چو روی تو به رضوان

سروی به نکویی قدت نیست به بستان

روی تو گل سرخ و خطت سبزه و ریحان

هم قند و نبات و شکر و پسته و مرجان

ریزد ز لب لعل سخنگوی تو هر پنج

در دست غمت چند زنم ناله و فریاد

باز آی که عشق تو مرا کند ز بنیاد

هرگز نبود چون قد و بالای تو شمشاد

حور و ملک و آدمی و جن و پریزاد

هستند ز خرّام سر کوی تو هر پنج

ای خسرو خوبان نظری کن سوی درویش

مگذار که از عشق تو گردد جگرم ریش

دیوانه ی عشق تو ندارد خبر از خویش

خال و خط و زلف و مژه و چشم تو زان پیش

کردند بر آشفتگی موی تو هر پنج

غم تاخت اگر بر سر و سامان صبوحی

ساقی بدر آی از در ایوان صبوحی

بنشین ز کرم در بر یاران صبوحی

دین و دل و عقل و خرد و جان صبوحی

گردیده به تاراج در ابروی تو هر پنج


 
comment دیدگاه ()