دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
بجستم
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

غزلی

از مولانا


دگربار , دگربار ز زنجیر بجستم

از این بند و از این دام زبون گیر بجستم

فلک پیر دوتایی , پر از سحر و دغایی

به اقبال جوان تو از این پیر بجستم

شب و روز دویدم , ز شب و روز بریدم

و زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم

من از غصه چه ترسم ؟ چو با مرگ حریفم

ز سرهنگ چه ترسم ؟ چو از میر بجستم

به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال

به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم

ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند

ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم

برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار

ازان پوست وزان دانه چو انجیر بجستم

ز تأخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان

ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم

ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر

چو دندان خرد رست , از آن شیر بجستم

پی نان بدویدم یکی چند به تزویر

خدا داد غذایی که ز تزویر بجستم

خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش

ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم


 
comment دیدگاه ()