دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
رسالت و زیبایی
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

قطعه ای

از سیمین بهبهانی

 

  • تهران ۵ آذر ۱۳۸٩

سخت کوشی و زیبایی با تخته پاره و تنهایی

باز و گشوده و می رانَد بر موج ها به شکیبایی

 

 در بی کرانیِ آبی ها پیچیده از همه سو با او

سرسامِ آتش خورشیدی اوهامِ سرکشِ دریایی

 

اوج و فرود و فرا رفتن ناخوانده تا همه جا رفتن

در بی کرانیِ آبی ها با موج، فاصله پیمایی.

 

زرد و کبود و درخشیدن کولاک برق و شَرَر دیدن

چندان که دیده ی ناچارش بیزار مانده ز بینایی

 

پیغام کشتیِ مدفون را بر تن رقم زده با ناخن

خطی به شیوه ی استادی حرفی به غایتِ شیوایی

 

نه دفتری که بَرَد موجش نه جوهری که خورَد آبش

زخم است و آن همه خون ریزی خون است و آن همه خوانایی

 

دریا به زمزمه ی آبش چون گاهواره دهد تابش

مرگ است و چیرگیِ خوابش با گاهواره و لالایی

 

آن زخم اگر به سخن آید از مرگِ او چه زیان زاید

گو با کرانه که بگشاید آغوش را به پذیرایی

 

ببینند زخم و پیامش را در مرگ، جانِ کلامش را

وان خط و حُسن ختامش را یعنی: رسالت و زیبایی


 
comment دیدگاه ()