دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
دریا
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
 

غزلی

از محمدعلی بهمنی


دریا شده ست خواهر و من برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هر غزلی که ما

با هم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر؛ زمان, زمان برادرکشی ست باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم! هم او که به تعداد موج هات

با هر غروب خوده بر این سخره ها سرش

هم او که دل زده ست به اعماق و کوسه ها

خون می خوردند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش


 
comment دیدگاه ()