دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
زن
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

قطعه ای

از پروین اعتصامی


در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست

در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

به هیچ مبحث و دیباچه‌ای قضا ننوشت

برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانه ی هستی

که ساخت خانه ی بی پای بست و بی بنیان؟

زن ار به راه متاعت نمی گداخت چو شمع

نمی شناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمی تافت زن به کوه وجود

نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود

فرشته بین، که برو طعنه می زند شیطان

اگر فلاطن و سقراط بوده‌اند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

به گاهواره ی مادر، به کودکی بس خفت

سپس به مکتب حکمت، حکیم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه

شدند یک سره، شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر؟

نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان؟

وظیفه ی زن و مرد ای حکیم، دانی چیست؟

یکی ست کشتی و آن دیگری ست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم

دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان!

به روز حادثه، اندر یم حوادث دهر

امید سعی و عمل هاست، هم ازین، هم از آن

همیشه دختر امروز، مادر فرداست

ز مادرست میسر، بزرگی پسران

اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت

به جز گسیختگی، جامه ی نکو مردان

توان و توش ره مرد چیست؟ یاری زن

حطام و ثروت زن چیست؟ مهر فرزندان

زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود

طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

به روزگار سلامت، رفیق و یار شفیق

به روز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان

ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش

به حرف زشت، نیالود نیک مرد دهان

سمند عمر، چو آغاز بد عنانی کرد

گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان

چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا

که داشت میوه‌ای از باغ علم، در دامان

به رسته ی هنر و کارخانه ی دانش

متاع هاست، بیا تا شویم بازرگان

زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید

فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان

کسی ست زنده که از فضل، جامه‌ای پوشد

نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان

هزار دفتر معنی، به ما سپرد فلک

تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان

خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن

هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان

بساط اهرمن خودپرستی و سستی

گر از میان نرود، رفته‌ایم ما ز میان

همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی

که نرخ جامه ی بهمان چه بود و کفش فلان!

برای جسم، خریدیم زیور پندار

برای روح، بریدیم جامه ی خذلان

قماش دکه ی جان را، به عجب پوساندیم

به هر کنار گشودیم بهر تن، دکان

نه رفعت است، فساد است این رویه فساد

نه عزت است، هوان است این عقیده هوان

نه سبزه‌ایم، که روییم خیره در جر و جوی

نه مرغکیم، که باشیم خوش به مشتی دان

چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم

که حله ی حلب ارزان شدست یا که گران

از آن حریر که بیگانه بود نساجش

هزار بار برازنده‌تر بود خلقان

چه حله‌ای ست گرانتر ز حیلت دانش؟

چه دیبه‌ای ست نکوتر ز دیبه ی عرفان؟

هر آن گروهه که پیچیده شد به دوک خرد

به کارخانه ی همت، حریر گشت و کتان

نه بانو است که خود را بزرگ می شمرد

به گوشواره و طوق و بیاره ی مرجان

چو آب و رنگ فضیلت به چهره نیست چه سود!

ز رنگ جامه ی زربفت و زیور رخشان

برای گردن و دست زن نکو «پروین»

سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان


 
comment دیدگاه ()