دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
یار
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۱
 

غزلی

از غلامعلی رعدی آذرخشی


یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت

بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت

آن سیه پـوش چو از پـرده شب رخ بـنمود

جان من روشنی از تـیرگـی شام گـرفت

تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود

که ره خـیمه که از ابر سیه فام گرفت

آسمان گـفت که با تابش خورشید صفا

شمع انجم نـتوان بر لب این بام گـرفت

شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و یـقـین

لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت

غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان

دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت

خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست

نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت

گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟

گـفتـمش بوسه تـلخی ز لب جام گـرفت

گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟

گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت

گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟

گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت

گـفت رعـدی رقم رمز فصاحت ز که یافت؟

گـفتم از حافظ اسرار سخن وام گـرفت


 
comment دیدگاه ()