دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
فریادرسی می آید
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٩/٢٩
 

غزلی

از حافظ

  • از دیوان حافظ

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی می آید

 زاتش وادی ایمن نه منم خرّم و بس

موسی به آنجا به امید قبسی  می آید

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هر کس آنجا به طریق هوسی می آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

اینقدر هست که بانگ جرسی می آید

جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گوبران خوش که هنوزش نفسی می آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی می آید


 
comment دیدگاه ()