دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
کوچه
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 

شعر نو

از فریدون مشیری


بی تو,مهتاب شبی,باز از آن کوچه گذشتم,

همه تن چشم شدم,خیره بخ دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم,گل یاد تو درخشید,

باغ صد خاطره خندید,

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو,همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه,محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخت در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی:

((از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب,آیینه ی عشق گزران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهب نگران است

باش فردا که دلن با دگران است

تا فراموش کنی,چندی از این شهر سفر کن!))

با تو گفتم:((حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم,

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد,

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی,من نه رمیدم,نه گسستم...))

باز گفتم که((تو صیادی و من اهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم,نتوانم!))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب,ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید.

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم,نرمیدم

رفت در ظلنت غم,آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.


 
comment دیدگاه ()