دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
چشم یاری
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

غزلی

از حافظ

  • از دیوان حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درختِ دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گُلبن حُسنت ز خود شد دل فروز

مادمِ همّت بر او بگماشتیم

گفت خود دادی دل به ما حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم


 
comment دیدگاه ()