دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
آورده اند که...
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
 

داستانی

از عبید زاکانی

  • برگرفته از اخلاق الاَشراف عبید زاکانی

بزرگی از اکابر -که در ثروت,قارون زمان خود بود-اجل در رسید؛امید از زندگانی قطع کرد.جگرگوشگام خود را که طفلانِ خاندان کرم بودند,حاضر کرد و گفت:ای فرزندان,روزگاری دراز در کسب مال زحمت های سفر و حَضَر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه ی گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. زنهار,از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه , دست خرج بدان میازید و یقین دانید که:

زر , عزیز آفریده است خدای

هر که خوارش بکرد , خوار بشد

اگر کسی با شما سخن بگوید که پدر شما را در خواب دیدم قلیه ی حلوا می خواهد. زنهار, به مکر آن فریفته مشوید که من آن نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من خود نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس کنم , بدان التفات نباید کرد که آن اَضغاث اَحلام(خواب های پریشان) خوانند ؛ با شد آن دیو نماید. من آن چه در زندگی نخورده باشم, در مردگی تمنّا نکنم. این بگفت و جان به خزانه ی مالک دوزخ سپرد!


 
comment دیدگاه ()