دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
ترانه ی من
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
 

غزلواره

از ویلیام شکسپیر


همانند امواج که به شنزارِ ساحل راه می جویند

دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابند

دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند

و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند

ولادت که روزگاری از گوهر نور بود,

به سوی بلوغ می خزد و آن گاه که تاج بر سرش نهادند,

خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیز بر می خیزند.

زمان که بخشنده بود, موهبت های خویش را تباه می سازد

آری, زمان فرّه جوانی را می پژمرَد,

بر ابروان زیبا شیارهای موازی در می افکند

و گوهر های نادر طبیعت را در کام می کشد.

از گزند داسِ دروگرِ وقت هیچ روینده را زنهار نیست

مگر ترانه ی من که در روزگار نامده به جای می ماند

تا به ناخواستِ دستِ جفا پیشه ی دهر, شُکوهِ تو را بستاید


 
comment دیدگاه ()