دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
تحمیدیّه
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

نمونه ای از بهترین تحمیدیّه در ادب فارسی

از گلستان سعدی

 

  •  از گلستان سعدی

منت خدای را,عزوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

هر نفسی که فرو می رود,مُمدّ حیات است و چون بر می آید,مفرّح ذات.

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

از دست و زبـان کـه بـر آیـد

کـز عهده ی شکرش بـه در آیـد؟

اِعمَلوا آلَ داوُدَ شُکرا و فَلیل مِن عِبادِی الشَّکُور.

بنده همان به که ز تقصیر خویـش

عــذر بــه در گـاه خــدای آورد

ورنــه ,  ســزاوار  خــداونــدی اش

کس نـتواند کـه به جـای آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش  همه جا کشیده.

پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکَر نبُرد.

فرّاشَ بادِ صبا را گفته تا فرشِ زمرّدین بگسترد و دایه یِ ابرِ بهاری را فرموده تا بناتِ نبات در مهدِ زمین بپرورد.

درختان را به خِلعتِ نوروزی قبایِ سبز ِ ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدومِ موسمِ ربیع کلاهِ شکوفه بر سر نهاده.

عصاره یِ تاکی به قدرتِ او شهدِ فایق شده و تخمِ خرمایی به تربیتش نخلِ باسق گشته.

ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فـرمـانـبـُردار

شرطِ انصاف نـبـاشد که تـو فـرمـان نـبری

در خبر است از سَروَرِ کاینات و مَفخر موجودات و رحمتِ عالمیان و صَفوتِ آدمیان وتتمّه ی دورِ زمان محمّد مصطفی-صلَّی اللّه عَلَیه و آلِه و سلَّم-

شفیع مُطاع نَبِیّ کَریم

قَسیم جَسیم نَسیم وَسیم

بَلَغ العُلی  بِکماله,کَشَفَ الدّجی بجَمالِه

حَسُنَت جَمیعُ خِصالِه,صَلُّوا عَلَیهِ و آلِه

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان؟

هر گَه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار,دستِ انابت به امید اجابت به در گاه حق--جَلَّ وَ عَلا-بردارد,ایزد تعالی در او نظر نکند.

بازش بخواند,باز اعراض کند.

بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند.

حق-سِبحانهُ و تَعالی-فرماید:یا مَلائِکتی قد استَحیَیتُ مِن عَبدی و لیس لَهُ غَیری فَقَد غَفَرتُ لَهُ.

دعئتش اجابت کردم و امیدش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم.

کَرَم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده ست و او شرمسار

عاکفان کعبه ی جلالش به تحیر معترف که:ما عَبَدناکَ حقَّ عِبادَتِکَ و واصفان حلیه ی جمالش به تحیّر منسوب که:ما عَرَفناک حقَّ مَعرِفَتِکَ.

گـر کسی وصف او ز من پرسـد

بی دل از بی نشان چه گوید باز؟

عاشقان کشتگان معشوق اند

بــر   نیـایــد  ز  کــشتـگـان   آواز

یکی از صاحبدلان سر به جَیب مراقَبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشَفت مستغرق شده؛آن گه که از این معاملت باز آمد,یکی از دوستان گفت:از این بوستان که بودی,ما را چه تحفه کرامت کردی؟

گفت:به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم,دامنی پر کنم هدیّه ی اصحاب را.

چون برسیدم,بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدّعیان ذر طلبش بی خبران اند

کان را که خبر شد , خبری باز نیامد

***

ای برتر از خیال و قیاس و گـمـان و وهم

وز هرچه گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

مـا  هـمچنـان در  اوّل  وصـف تـو  مـانـده ایم


 
comment دیدگاه ()