دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
شعر ناتمام
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

شعری

از احمد شاملو

  • ١٣٣۵
  • از دفتر هوای تازه

سال ام از سی رفت و,غلتک سان دَوَم

از سرا شیبی کنون سوی عدم.

پیشِ رو می بینم اش,مرموز و تار

بازوان اش باز و جان اش بی قرار.

جان ز شوقِ وصلِ من می لرزدش,

آب ام و,او می گدازد از عطش.

جمله تن را باز کرده چون دهان

تا فرو گیرد مرا, هم ز آسمان.

آنک!آنک!با تنِ پُر دردِ خویش

چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

لیک از او با من چه باشد کاستن؟

من که ام جر گورِ سر گردانِ من؟

من که ام جز باد و, خاری پیشِ رو؟

من که ام جز خار و,باد از پُشتِ او؟

من که ام جز وحشت و جرأت همه؟

من که ام جز خامُشی و همهمه؟

من که ام جز زشت و زیبا, خوب و بد؟

من که ام جز لحظه هایی در ابد؟

من که ام جز راه و جز پا توأمان؟

من که ام جز آب و آتش, جسم و جان؟

من که ام جز نرمی و سختی به هم؟

من که ام جز زندگانی, جز عدم؟

من که ام جز پایداری, جز گریز؟

جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟

€

ای دریغ از پای بی پاپوشِ من!

دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

شب سیاه و سرد و,ناپیدا سحر

راه پیچاپیچ و, تنها رهگذر.

گُل مگر از شوره من می خواستم؟

یا مگر آب از لجن می خواستم؟

بارِِ خود می بردیم و بارِ دیگران

کارِ خود می کردیم و کارِ دیگران...

€

ای دریغ از آن صفای کودن ام

چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

با تن فرسوده پایِ ریش ریش

خسته گان بردم بسی بر دوشِ خویش.

گفتم این نامردمان سفله زاد

لا جرم تنها نخواهندم نهاد,

لیک تا جانی به تن بشناختند

همچو مُردارم به راه انداختند...

ای دریغ آن خفّت از خود بردن ام

یشِ جان, از خجلتِ تن مُردن ام!

€

من سلام بی جوابی بوده ام

طرحِ وهم اندودِ خوابی بوده ام.

اده ی پایان روزم زین سبب

راهِ من dک سر گذشت از شهرِ شب.

چون ره از آغاز شب آغاز گشت

لا جرم راه ام همه در شب گذشت.


 
comment دیدگاه ()