دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
آورده اند که ...
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٩
 

داستانی

از سندبادنامه


اشتری و گرگی و روباهی از روی مصاحبت مسافرت کردند و با ایشان از وجهِ زاد و توشه, گِرده ای بیش نبود.چون زمانی برفتند و رنج راه در ایشان اثر کرد, بر لب آبی نشستند و میان ایشان از برای گِرده مخاصمت رفت.تآخرالأمر بر آن قرار گرفت که هر کدام از ایشان به زاد بیشتر, بدین گِرده خوردن اولی تر.گرگ گفت: پیش از آن که خدای-تعالی-ان جهان بیافریند, مرا به هفت روز پیش تر مادرم بزاد! روباه گفت: راست می گویی؛ من آن شب در آن موضع حاضر بودم و شما را چراغ فرا می داشتم و مادرت را اعانت می کردم! اشتر چون مقالات گرگ و روباه بر آن گونه شنید, گردن دراز کرد و گِِرده برگرفت و بخورد و گفت: هر که مرا بیند, به حقیقت داند که از شما بسیار کلان ترم و جهان از شما زیادت دیده ام و بار یشتر کشیده ام!


 
comment دیدگاه ()