دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
آورده اند که...
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۸/۳
 

داستانی

از سعدی

  • برگرفته از گلستان سعدی

     یکی از شاعران پیش امیرِ دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.فرمود تا جامه از او بر کنند و از ده بیرون کنند.مسکین برهنه به سرما همی رفت.سگان به دنبال وی افتادند.خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند.زمین یخ گرفته بود.عاجز شد.گفت:((این چه حرام زاده مردمان اند؛سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!))

     امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت:((ای حکیم٬از من چیزی بخواه.))

گفت جامه ی خود را می خواهم اگر اِنعام مل فرمایی.

امـیدوار  بُـوَد  آدمی  بـه  خیـرِ  کـسـان

مرا به خیر تو امّید نـیست٬شرمرسـان


 
comment دیدگاه ()