دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
رقاصه ...
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

شعری

از سیمین بهبهانی


در دل میخانه سخت ولوله افتاد

دختر رقاص تا به رقص درآمد:

گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین

از دل مستان ز شوق,نعره برآمد.

نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام

قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت.

پیچ و خم آن تن لطیف پر از موج

آتش شوقی در آن گروه بر انگیخت:

لرزه ی شادی فکند بر تن مستان

جلوه ی آن سینه ی برهنه چون عاج.

پولک زر بر پرند جامه ی او , بود

پرتو خورشید صبح و برکه ی موّاج.

آن کمر همچو مار گرسنه ,پیچان,

صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب

ران فریبا ز چاک دامن شبرنگ,

چون ز گریبان شب سپیدی مهتاب ...

رقص به پایان رسید و باده پرستان

دست به هم کوفتند و جامه دریدند

گل به سر آن گل شکفته فشاندند

سر خوش و مستانه پشت دست گزیدند

دختر رقاص,لیک-چون شب پیشین-

شاد نشد, دلبری نکرد, نخندید

چهره به هم درکشید و مشت گره کرد

شادی عشاق خسته را نپسندید.

دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود

مستی او رنگ درد و تلخی غم داشت

باده در او می فزود,گرم و شررخیز

حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت

"اوست که شادی به جمع داده همه عمر

لیک دلش شادمان, دمی نتپیده

اوست که عمری چشانده باده ی لذت

خود, ولی-افسوس!-جرعه ئی نچشیده"

"اوست که تا ناله اش غمی نفزاید

سوخته اندر نهان و دوخته لب را

اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت

رقص کنان پیش خلق, سوخته شب را"

"آه که باید از این گروه ستمگر

دادِ دل زار و خسته را بستاند

شاید از این پس, از این خرابه ی دلگیر

پای به زنجیر بسته را برهاند"

بانگ بر آورد:"ای گروه ستمگر!

پشت مرا زیر بار درد شکستید

تشنه ی خون شما منم, منم آری

گل نفشانید و بوسه هم نفرستید ..."

گفت یکی, زان میان, که:"دختره مست است

مستی او امشب از حساب فزون است

آه, ببین چهره اش سیاه شد از خشم

مست ... نه, این بینوا دچار جنون است!"

باز خروشید دخترک که:"بگوئید

کیست؟ بگوئید از شما جه کسی هست؟

کیست که فردا ز خود به خشم نراند

نقد جوانی مرا چو می رود از دست؟"

"کیست؟ بگوئید! از شما چه کسی هست

تا ز خراباتیان مرا برهاند؟

زندگیم را با تو دهد سر و سامان؟

دست مرا گیرد و به راه کشاند؟"

گفته ی دختر, میان مجمع مستان

بهت و سکونی عجیب و گنگ پراکند.

پاسخ او زان گروه می زده این بود:

از پی لختی سکوت ... قهقهه ئی چند ...


 
comment دیدگاه ()