دولت عشق

"مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم" مولوی

 
هنر گام زمان
نویسنده : شهاب استیری - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥
 

غزلی

از هوشنگ ابتهاج

  • تهران, آذر ١٣۶٢
  • برگرفته از سیاه مشق٣

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغ که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

دی بر گذر قافله ی الاه و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کمان تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یا رب چه قدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این گنج صبوری

ای صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است


 
comment دیدگاه ()