فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!

چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

 

بر پُشتِ سمندی

     گویی

          نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه‌یی بیهوده است.

 

بوی پیرهنت،

این‌جا

و اکنون.

 

کوه‌ها در فاصله

     سردند.

 

دست

     در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

     رَج می‌زند.

 

بی‌نجوای انگشتانت

فقط.

و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

/ 0 نظر / 35 بازدید