زاغ و کبک

زاغی از آنجا که فراغی گزید

رخت خود از باغ به راغی کشید

زنگ زدود آینه‌ی باغ را

خال سیه گشت رخ راغ را

دید یکی عرصه به دامان کوه

عرضه‌ده مخزن پنهان کوه

سبزه و لاله چو لب مهوشان

داده ز فیروزه و لعلش نشان

نادره کبکی به جمال تمام

شاهد آن روضه‌ی فیروزه‌فام

فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ

دوخته بر سدره سجاف دورنگ

تیهو و دراج بدو عشقباز

بر همه از گردن و سر سرفراز

پایچه‌ها برزده تا ساق پای

کرده ز چستی به سر کوه جای

بر سر هر سنگ زده قهقهه

پی سپرش هم ره و هم بیرهه

تیزرو و تیزدو و تیزگام

خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام

هم حرکاتش متناسب به هم

هم خطواتش متقارب به هم

زاغ چو دید آن ره و رفتار را

و آن روش و جنبش هموار را

با دلی از دور گرفتار او

رفت به شاگردی رفتار او

باز کشید از روش خویش پای

در پی او کرد به تقلید جای

بر قدم او قدمی می‌کشید

وز قلم او رقمی می‌کشید

در پی‌اش القصه در آن مرغزار

رفت براین قاعده روزی سه چار

عاقبت از خامی خود سوخته

رهروی کبک نیاموخته

کرد فرامش ره و رفتار خویش

ماند غرامت‌زده از کار خویش

/ 4 نظر / 257 بازدید
قلم سوخته

با سلام از لینک با وب لاگتون خوشحال میشم . [لبخند]

حسین

ممنون که این شعر زیبا رو گذاشتین

پرآور

پرآور صنعت تولید کننده انواع قفس های صنعتی بلدرچین،کبک،مرغ تزیئنی،مرغ تخمگذار و کبوتر www.paravarsanat.ir/main info@paravarsanat.ir 05144417200 09151700498