آفتاب وفا

ای صبح دم, ببین که کجا می فرستمت

نزدیکِ آفتاب وفا می فرستمت

این سر به مُهر نامه, بدان مهربان رسان

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

تو پرتوِ صفایی, از آن بارگاهِ انس

هم سوی بارگاهِ صفا می فرستمت

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

آن جا به رَغمِ باد صبا می فرستمت

زرّین قبا, زِرِه زن از ابرِ سحر گهی

کان جا چو پیکِ بسته قبا می فرستمت

دستِ هوا به رشته ی جان بر, گره زده ست

نزد گره گشایِ هوا می فرستمت

جان یک نفس درنگ ندارد, گذشتی است

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت

این دردها که بر دل خاقانی آمدست

یک یک نگر که بهرِ دوا می فرستمت

/ 1 نظر / 29 بازدید
هانیه

اين شعر منو ياد دوران دبيرستانم انداخت وقتي که معلم ادبياتمون آقاي اکبري ازم خواست اين شعر رو بخونم يادش بخير ممنون که منو به ياد ايام شيرين ام انداختيد مرسي[گل]