ای دل شکایت ها مکن

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

/ 5 نظر / 45 بازدید
قلم سوخته

شعر هایی همیشه زنده و جاویدان ممنون که به وبلاگم سر زدید معمولا تمام مطالب شما را می خوانم . اما نمی دانم چرا همیشه با یه پیغام وبلاگتون از صفحه فرار میکنه.و همیشه مجبورم چند بار وب شما را وصل شوم تا یه مطلب را بخوانم [لبخند]

Ashke Mahtab

سلام. از حضور شما ممنونم.شما درست میگید.سعی میکنم دیگه اینطور نشه. مثل همیشه زیبا بود.

پریانه

سلام دوست عزيز ممنون از حضور گرمت و ممنون از اين غزل قشنگ [گل]

کمال

جاودانه برای همه نسل ها