شبانه

آن که دانست, زبان بست

وان که می گفت, ندانست...

چه غم آلوده شبی بود!

وان مسافر که در آن ظلمتِ خاموش گذشت

و برانگیخت سگان را به صدای سُمِ اسب اش بر سنگ

بی که یک دَم به خیال اش گذرد

که فرود آید شب را,

گویی

همه رویای تبی بود.

چه غم آلوده شبی بود!

/ 0 نظر / 41 بازدید