باد بهاری

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخرِ صحبت به ملامت برخاست

شمع اگر ز آن رخ خندان به زبان لافی زد

پیش عشّاقِ تو شبها به غرامت برخاست

در چمن بادِ بهاری ز کنارِ گُل و سَرو

به هواداری ِآن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

به تماشای توآشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برگرفت از خجلت

سَروِ سر کش که به ناز قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بیانداز مگر جان ببری

کآتش از خرمنِ سالوس و کرامت برخاست

/ 0 نظر / 10 بازدید