بزم ناز

غیر را در بزم ناز خویش والی کرده‌ای

بر سرم آن لاوبالی را شغالی کرده‌ای

فکر کن ای نازنین بیگانه‌وار از من مرو

کاشنایی همرهم در خورد سالی کرده‌ای

وصل خوبان گر نیابی ای دل مفلس منال

عشقبازی در جهان با جیب خالی کرده‌ای

روی از گل نازکت طاقت ندارد پرده را

از چه رو جانا نقاب خویش جالی کرده‌ای

ای محبت عاقبت کندی تو بنیاد مرا

فرش من را خاک، ظرفم را سفالی کرده‌ای

جان اگر گفتم بتانرا زین سخن کافر نیم

از چه زاهد بر سرم خود را جلالی کرده‌ای

نام آن زیبای زیبا زین غزل آید برون

آفرینت عشقری نازک‌خیالی کرده‌ای

/ 0 نظر / 32 بازدید