چشم یاری

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درختِ دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گُلبن حُسنت ز خود شد دل فروز

مادمِ همّت بر او بگماشتیم

گفت خود دادی دل به ما حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

/ 0 نظر / 6 بازدید