قطعه

دیدم که به پیش چشمم آن شوخ

دارد نظری به روی اغیار

در خشم شدم ولی به نرمی

گفتم به فدای چشمت ای یار

خواهم که دل از تو باز گیرم

از بس که تو می دهیش آزار

گفتا که دلت کجاست,گفتم

گردیده به زلف تو گرفتار

با ناز و غرور خنده ای کرد

بگشود گره ز زلف زر تار

از هر شکنش هزار دل ریخت

گفتا دل خود بجوی و بردار

/ 0 نظر / 7 بازدید